یه چیزیو بی اغراق بگم؟ انقدرررر حافظهم ضعیف شده و انقدر خیلی چیزا یادم نمیمونه که گاهی حس میکنم دارم آلزایمر میگیرم. به طرز عجیبی حافظهم داغون شده. اتفاقای قدیمیتر توی ذهنم هست ولی جدیدترا اصلا.
الان یه چیزی یادم افتاد که اینجا نگفته بودم. حدودا ۱۱ سال پیش یا یه کم بیشتر توی پرشین بلاگ اولین وبلاگمو داشتم. ۱۸ سالم بود. پشت کنکوری بودم. همونجا با یه نفر آشنا شدم. انقدرررر اون آدم واسم جذاب بود. شخصیتش بنظرم جذاب بود، نوشتههاش، چهرهش. همه چیزش. انقدررر دلم میخواست از نزدیک ببینمش که در وصف نمیگنجه. همونطوری دورادور یه مدت کوتاهی حرف زدیم و تمام. بعدتر دوستم موند. اون اوایل دانشجوییم هنوز واسم جذاب بود. بعدترش جنبههای کسشر بودن و کسکش بودن زیادی ازش دیدم. چند سال بعد یه بار توی تهران دیدمش و اصلا واسم جالب نبود. فکر کنم دو سال پیش اومده بود مشهد. اونجا دیدمش. فکر کنم دو بار رفتیم رستوران. یه بارم اومد کلینیک واسش کار انجام دادم. انقدر شخصیتش ازم دور بود، انقدر برام غیرجذاب بود که حتی نمیتونم توصیفش کنم. بنظرم اون هنوز مثل سابق بود تقریبا. اونی که خیلی عوض شده بود من بودم. دیگه اون حرفا و اداهای روشنفکری انقدر واسم خالی از معناست که اصلا نگم براتون. نمیدونم چرا بهو یاد این داستان افتادم.
اولین بار که دوستپسرمو دیدم، فکر کنم دیگه باید عادت کنم بهش بگم اکسم، خیلی واسم جذاب نبود. اصلا اونقدر زبون باز و اجتماعی نبود. خیلی ادم ارومی بود. شبیه اون ادمای پر ادا و پرادعایی که همیشه دیده بودم نبود. وقتی دعوتم کرد بیرون، یه جورایی به احترام کلینیکی که واسم پیدا کرده بود رفتم. ولی انقدر آروم و مهربون و محترم بود که نفهمیدم چی شد. اولاش تنش زیاد داشتیم. ولی هر بار خواستم کات کنم نذاشت. پیگیر و مهربون بود. مدل ابراز علاقهش شبیه آدمایی که قبلا دیده بودم نبود. اولین بار بود آدمی توی زندگیم بود که به معنای واقعی کلمه آدم خوبی بود. خوب و صاف و ساده و پرمحبت واقعا. رابطهای که شروع شد بالا پایین زیاد داشت. ولی درنهایت اون چیزی که بعد از دو سال و نیم داشتیم، چیزی بود که کم کم ساخته بودیمش. خیلی با اولش فرق داشت. در واقع شاید بشه گفت اولین ارتباط واقعی زندگیم بود. قبلترش فقط نهایت ۲ تا دیت با یه نفر میرفتم. اینکه انقدر طولانی بشه و هر روز با یه نفر تایم بگذرونم نداشتم واقعا. از طرفی هم یه ابعادی رو نداشت چون مشخصا قرار نبود از یه حدی جدیتر شه و قرار بود بره. یه گوشه مغزم همیشه یه آلارمی بود که بالاخره میره. یه گوشه دیگه هم یه آلارمی بود که اگه نره چی؟ حاضری واسه همیشه باهاش بمونی؟ و خب نمیدونم. شاید نه. شایدم آره.
ولی خب هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز کسی بتونه انقدررر دوستم داشته باشه. اینو حتی توی تصورات دورم هم نداشتم. یه تار موی مشکی و یه سفید ازم جدا کرده. قاب کرده با خودش برده. مووآن کردن از رابطهای که با قهر و دعوا تموم نشده خیلی سخته. ولی خب یه گوشه ذهنمم اینه که اگه میخواست میموند. ولی ترجیحش رفتن بوده. ترجیح منم موندن بوده. جایی واسه کسی ناله نمیکنم. وارد اون قالب شکست عشقی و فلان نمیشم. دوره سوگیه که خودم باید بگذرونم و ازش عبور کنم. خیلی تنها شدم ولی چارهای نیست. میگذره
یه پایان نامه رو هوا دارم. سال دیگه بورد دارم که هنوز درس خوندنو شروع نکردم. کیس بورد ندارم. هیچی ندارم. یه کارایی رو دلم میخواست توی دوره رزیدنتیم بکنم که نکردم. باز بار یادگیریش میفته رو دوش خودم بعد فارغ التحصیلی. این همه کار کردم و هیچ پول و پساندازی دستم نموند. همیشه خدا صفر. چند تا قلم کوچیک وسیله مطب خریدم فقط. خیلی طولانی شد دیگه. فعلا بسه