تماما مخصوص

سمفونی یک زندگی..

۱۹ بهمن ۴۰۴

یه گوشه‌ای از ذهنم بابت زود مووآن کردن عذاب وجدان دارم. بابت اینکه گریه نمیکنم، ناله نمیکنم، با کسی درموردش حرف نمیزنم، برنمیگردم بهش پیام بدم که دلم واست تنگ شده (اون این کارو انجام میده ولی من خوشم نمیاد و میگم که پیام نده)، یا اینکه راحت وارد یه لایف استایل نسبتا جدید شدم. با خودم میگم شاید اون منو خیلی بیشتر دوست داشته و من آدم بدی ام. ولی خب درنهایت مگه اون همون کسی نیست که رفته؟

با خودم فکر میکنم که اکتام به این دلیل بوده که دوسش داشتم و واقعا پارتنر خوبی بودم یا ادای خوب بودنو درمیاوردم؟ یا مثلا با خودم میگم واقعا پیگیر حال بیمارامم یا پیگیرشون میشم که ادای اینو دربیارم که دکتر خوبیم؟ ولی از طرفی هم چه اشکالی داره ادم کارای خوب انجام بده؟ حالا چه از ته ته دلش باشه چه نباشه. نمیدونم چطوری بگم.

یه چیزی بگم؟ اون ظاهرا خیلی دوستم داشت و آدم خیلی ساپورتیوی بود. خب؟ ولی من خودم انقدرررر پارتنر ساپورتیوی بودم که نسبت به اون غالب بود. من خیلی ساپورتیوتر بودم. من نمیخوام تو زندگیم به کسی تکیه کنم ولی گاهی حس میکردم دارم مامانش میشم که نمیخواستم باشم. کلا یه بار یه کنگره تهرانو با هم رفتیم و ۹۰ درصد اون سفر قهر و دعوا بود. علی‌رغم اینکه توی اون سفر من واسه تولدش سوپرایزش کردم، تقریبا با کل پس اندازم یه هدیه خیلیی گرون خریدم و جز تایم کنگره بقیشو با دوستاش گذروندیم. ولی مثلا چون کفش پاشنه بلند پام بود و نتونستم یه مسافتی رو پیاده برم و خیلی منتظر اسنپ موندیم و اون موزه مسخره بسته شد و نرفتیم، کل بقیه سفرو باهام قهر بود. عین بچه های ۱۰ ساله واقعا. درحالی که حتی اونقدر واسش مهم نبود که توی سفرای بعدی تهرانش بره همونجا رو ببینه. این خاطره خیلییی واسم پررنگه. حالا وافعا چطور انتظار داره که من زندگیمو رها کنم و دنبالش برم آلمان؟ وسط همون تهران صد بار ولم کرد، چه تضمینی هست تو آلمان نکنه؟

ببین درسته خیلی دوسم داشت و خیلی ابرازش میکرد و از چیزی دریغ نمیکرد، ولی اینکه من همش مراقب باشم پارتنرم عصبانی و ناراحت نشه چون بعدش قراره رفتارای بچگانه ببینم خیلی مسخره‌ست. اینکه همیشه من اونی باشم که حواسش یه همه چیز هست بده. اینکه پاشه بره آلمان، بعد هی اصرار کنه تو چرا نمیای مسخره‌ست. چون اصلا هیچ وقت قبلش از من نپرسیده اصلا دلم میخواد ازدواج کنیم یا نه، اصلا دلم میخواد مهاجرت کنم یا نه و اصلا اگه بخوام مهاجرت کنم میخوام برم آلمان یا نه. اینکه من هدفا و زندگی خودمو رها کنم و بیفتم دنبال هدفا و زندگی اون، خیلی خودخواهانه‌ست. 

هنوزم میگم. همیشه رفتارش محبت‌آمیز و پر از عشق بود. ولی مثلا من با تمام دوستای رندومش بیرون رفتم. هرجا هر پلنی داشتن رفتم. اون چند بار با دوستای من بیرون اومد. همش سرش توی گوشیش بود، معاشرت نمیکرد و یه جوری بود که انگار بهش بد میگذره. بعد یه مدت دیگه هر بار دوستام گفتن بریم بیرون گفتم نمیام چون دلم نمیخواست با نارضایتی ببرمش. الان که رفته، دوستای مشترکمون که دیگه منو بیرون دعوت نمیکنن (درواقع فهمیدم فقط دوستای اون بودن). توی جمع دوستای خودمم خیلی وقته نبودم. یهو خیلی تنها شدم.

شاید من به اندازه‌ای که اون دوستم داشته دوستش نداشتم. نمیدونم. ولی من هر بار هدیه خریدم، تمام موجودی کارتمو گذاشتم. هر بار بیرون رفتیم، اگه بیشتر حساب نکرده باشم، کمتر هم نکردم. با اینکه درامدم بخاطر رزیدنتی نصف اون بوده. همیشه سعی کردم صدمو بذارم. اگه از چیزی خوشش نیومده، رعایت کردم. اگه جایی خواسته بریم و حتی دوست نداشتم، اکثرا همراهی کردم. تو کار همیشه ساپورتیو بودم و کمکش کردم. خودش قبلنا میگفت خیلی واسه اکسش ساپورتیو بوده و همه کار میکرده و اون نصف کاراشو گردنش مینداخته. و درمورد رابطش با من میگه اونقدری که من به اون کمک کردم، اون به من نکرده. من واقعا در حد توانم انرژی گذاشتم. ولی خب یه بخشی از ذهنم همیشه این بود که بالاخره میره و اصولا هم من اونقدر آدم وابسته‌ای نیستم. دلم نمیخواد تو ذهنم آدم بد داستان باشم. ولی یه درصدی هم واسه اون قائل شیم که اگه میخواست، میموند دیگه. هرچند من فکر میکنم اگه میموند هم من مطمئن نبودم که دلم بخواد تا همیشه باهاش بمونم. و این اعتراف صادقانه و ناراحت‌کننده‌ایه. 

اقا صادقانه و بدون تعریف از خود و پیکمی بازی و  فلان، من خیلی آدم سفت و سختی‌ام. پارتنرم باید حداقل به اندازه خودم ادم محکمی باشه ولی من کمتر شده ادم این شکلی اطرافم ببینم. صرفا بحث دوست داستن نیست. توازن برقرار نمیشه اینطوری. مردای اطرافم شبیه پسربچه‌های اینسکیور بنظر میرسن اینطوری. و کلافه کننده و انرژی‌بر میشه. توی این سن دنبالش نیستم. درواقع اصلا دنبال پارتنر نبودم و نیستم. این مورد هم خودش پیش اومد.

بارها بهش گفتم به محض اینکه بری، دیگه همه چی تمومه. اینکه دوست معمولی باشبم و گاهی حرف بزنیم و فلان کسشره. اینکه من با تو حرف بزنم، تا تو به زندگی جدیدت عادت کنی و بعد به مرور غرق سختیای زندگی جدید بشی و مووآن کنی مسخره‌ست. گفتم از لحظه‌ای که بری من موظفم از خودم حفاظت کنم و ارتباط با آدمی که دیگه هرگز نمیبینمش واسه من بزرگترین اشتباه ممکنه.

شاید من آدم بی‌رحم و بد و بی‌احساسیم ولی دارم زندگیمو میکنم. چند وفته دیگه غذای بیرون نمیخورم. میرم آشپزی یبکنم و غذای رژیمی میخورم.و شما باید منو بشناسید که بدونید چقدر این کار از من بعیده و عجیبه. بیشتر درس میخونم. همچنان عین تراکتور کار میکنم و البته دیگه خیلی کمتر بیرون میرم. برخلاف قبلا که واقعا هر شب بیرون بودم. دیگه فعلا همینا. خیلی چرت گفتم امشب.

۰ نظر ۳ موافق ۰ مخالف
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About me
روزمرگی‌های یه دندونپزشک
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان